پیوندهای روزانه
دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان باور آفتاب از فهیمه رحیمی

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان باور آفتاب برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل java

دانلود رمان باور آفتاب مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی باور آفتاب با فرمت های apk و pdf و java و epub

دانلود رمان باور آفتاب نوشه فهیمه رحیمی

گردآورنده : مهدیس

به درخواست کاربران

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

دانلود رمان عاشقانه باور آفتاب اثر فهیمه رحیمی

نام کتاب : باور آفتاب

نویسنده : فهیمه رحیمی

خلاصه:

داستان زندگی دختری به نام ملیکاست که مادرش در یک سانحه کشته می شود و بعد از فوت مادرش ملیکا با مادر بزرگ
و پدر بزرگش هم خانه می شود.
ملیکا از بچگی عادت داشت تابستانها به روستا برود و با آسیه دختر مش تقی که یکی از خانواده های خوب روستا بودند
بازی کند.مش تقی ۸ فرزند داشت که ۳ پسرش در شهر زندگی میکردند و یک دخترش در همان روستا و یکی هم در
تبریز دو دختر و یک پسر هم در خانه داشت.پسر کوچکش زکریا درس را رها کرده بود و کمک پدرش در مغازه ی
خوار و بار فروشی کار میکرد.
بعد از فوت مادر ملیکا،ملیکا حدود ۲ سال به روستا نیامد و وقتی تابستان سال سوم وارد روستا شد رفتار ذکریا تغییر
کرده بود و برای او خوراکی روی صندلی جلوی خوار و بار فروشی میگذاشت … ملیکا هم نسبت به رفتارهای ذکریا بی
میل نبود…تابستان وقتی ملیکا بعد از ۹ ماه به روستا آمد مش تقی فوت شده بود و ذکریا ۶ ماه بود که به سربازی رفته
بود و آسیه با پسر کدخدا نامزد شده بود…خبرهای جدید کمی ملیکا را در خود فرو رفته کرد ولی در این باره چیزی به
مادر بزرگش نگفت و همین باعث شد مادر بزرگ و پدر بزرگش فکر کنند بهتر است او با ژاله و پدرش زندگی کند و ….

قسمتی از متن رمان باور آفتاب :

از خانه کلاه فرنگی تا کوچه ۸ پله چهار باغ فاصله بود.این کوچه درست روبروی میدان ده و آغازش از نبش دکان خوار
بار فروشی مش نقی شروع میشد و تا کمر کش ادامه پیدا میکرد.اولین خانه کاه گلی با سر در فرریخته متعلق به او و
خانواده ۸ نفره اش بود.در روستا شایعه بود که مش تقی با بدنیا آمدن هر فرزندی پله ای سیمانی کار گذاشته و به این
وسیله از شیب تند کوچه کم کرده و رفت و آمد ساکنان را آسان نموده.همسایگان آرزو میکردند که خدا به مش نقی
فرزندان دیگری نیز بدهد تا این کوچه خاکی که بارش اولین باران گل زار میشد شکل و قیافه بگیرد و اگر چنین میشد از
همه کوچه های روستا زیباتر میشد.
حلیمه خانم همسر او به زنان و دختران ده درس قالیبافی و نقشه خوانی یاد میداد و از این راه درآمد خوبی برای خود
کسب میکرد. سال گذشته که به سفر حج رفته بود همه میدانستند که از دست رنج خود توانسته راهی خانه خدا شود و از
مکنت و مال مش نقی قرانی کم نشده.گرچه مش نقی مورد احترام تمام اهالی و به نکونامی و خیرخواهی شهرت داشت اما

سعی و تلاش حلیمه خانم نیز مورد توجه مردم بود.مخصوصا تدریس قرآن که اکثر زنان روستا عم جزء را از او یاد
گرفته و سواد قرآنی پیدا کرده بودند.
چهار پسر و چهار دختر ثمره ازدواج حلیمه خانم با مش تقی بود که از تعداد پسران تنها یکی در ده سکونت داشت و سه
پسر دیگر بعد از ازدواج راهی تهران شده و آنجا سکونت اختیار کرده بودند از میان دختران دو دختر به خانه بخت رفته
که یکی در ده پایین زندگی میکرد و یکی راهی تبریز شده و دو دختر دیگر در خانه و به انتظار اقبال و یار و یاور مادر.
ملیکا دختری شهری که هر سال تابستان و به وقت تعطیلی مدارس راهی خانه و باغ پدربزرگ میشد با آسیه دختر کوچک
مش نقی دوستی داشت و فاصله چهار باغ را هر روز به شوق دیدن آسیه طی میکرد و چون به او میرسید خستگی راه
فراموشش میشد.اهالی ده حضور ملیکا را از کودکی او بیاد داشتند و چون او را میدیدند مانند عضوی از خانواده ورودش
را خوشامد میگفتند همه به علاقه و محبت حلیمه خانم نسبت به ملیکا با خبر بودند و اگر کسی از او میپرسید حلیمه خانم
چند فرزند داری؟بیدرنگ میگفت: ۹ تا.و سپس با خنده می افزود:یکی از دخترانم شهری است و فقط سه ماه در ده و پیش
ما زندگی میکند.
ملیکا وقتی کودکی خردسال بود و تابستانها بهمراه مادر و پدر که از گرمای طاقت فرسای تهران گریزان شده به روستا
می آمدند مورد توجه گرفته بود.پدر بزرگ او استاد هنرمندی است که روی مس و نقره و ورشو قلمزنی میکند و خانه اش
موزه کوچکی است که هر مسافر وقتی به روستا می آمد دوست داشت از نزدیک کارگاه او را ببیند شیئی خریداری کند.
شهرت آقای ورشوچی تنها به هنرش بسنده نبود بلکه رفتار متواظعانه و فروتنانه اش با مردم روستا موجب شده بود
دوستش بدارند و برای خود و خانواده اش احترام قائل شوند.مادر ملیکا ناهید وقتی وارد ده میشد لباس شهری را کنار
مینهاد و چون زنان روستایی جامه میپوشید و برای فراگیری بافت قالی راهی خانه حلیمه خانم میشد و ملیکای کوچک را
هم همراه خود میبرد.دختران حلیمه خانم ملیکا را که از زیبایی به عروسکی شبیه بود در حلقه خود گرفته و برای
نگهداری از او با هم رقابت میکردند .
وقتی آن حادثه شوم و ناگوار برای مادر ملیکا رخ داد و او در شورش خیابانی مورد هدف قرار گرفت و کشته شد آفتاب
سعادت هم از خانواده ورشوچی غروب و چادر غم و ماتم بر آسمان آنها کشیده شد.مادر بزرگ ملیکا اجازه گرفت تا از
یادگار یگانه فرزند خود نگهداری کند و پدر ملیکا این خواسته را اجابت کرد.هنگامیکه خبر کشته شدن عروس آقای
ورشوچی در ده پیچید اهالی ناباور آن را شایعه پنداشتند.اما وقتی در مسجد ده ختمی منعقد گردید همه باور کردند و با
صاحبان عزا به سوگ نشستند.ملیکا دو تابستان به ده نیامد و اهالی را چشم براه باقی گذاشت اما در سومین تابستان وقتی
بهمراه مادر بزرگ وارد ده شد همه با دیدن او بیاد مادرش اشک به دیده آوردند و حلیمه خانم مهری عمیق تر از گذشته
نسبت به ملیکا در قلب خود احساس کرد.کم کم همه عادت کردند که ملیکا هر تابستان بهمراه مادربزرگش ببینند.هم سن و
سال بودن ملیکا و اسیه و مهربانی خانواده مش نقی مادربزرگ را مجاب کرده بود که این دوستی در بافت تربیتی که او
برای نوه اش بکار میبرد نه تنها تاثیر منفی ندارد بلکه بسیار مثبت است و بسیاری از رفتارهای نیک را که مستلزم
آموزش عملی است از همنشینی با این خانواده می آموزد.

و …

===

منبع : www.behtoop.com

دانلود رمان باور آفتاب با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۳۳ MB

دانلود رمان باور آفتاب برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۳۱۶٫۸۹ KB

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۴۲۸٫۶۷ KB

دانلود رمان باور آفتاب با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۶۷ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۵۰


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان زنانه یا مادرانه از منا معیری کاربر انجمن نود هشتیا

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل java

دانلود رمان زنانه یا مادرانه مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی زنانه یا مادرانه با فرمت های apk و pdf و java و epub

گردآورنده : مهدیس

به درخواست کاربران

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

دانلود رمان عاشقانه زنانه یا مادرانه

نام کتاب : زنانه یا مادرانه

نویسنده : منا معیری

منبع : http://www.forum.98ia.com

خلاصه:

برای مادر بودن لازمه که زن بود.حسش کرد.
داستان ما سرنوشت یه زن سی ساله است که زن بودن رو نمیشناسه..

قسمتی از متن رمان :

طبق معمول البرز چیزی میپراند تا آن دو ریسه بروند.داشت وارد هجده سالگی اش میشد اما هنوز لوده بود. به قول دنا
کودک درونشن بسیار فعال بود.ستاره نیم نگاهی از درگاه آشپزخانه به جمع سه نفری شان انداخت ونتواست لبخند نزند.دنا
موهای کوتاهش را بالا برده بود هومن هم با دقت روی پیشانی سفیدش باماژیک تتو چیزی مینوشت.
البرز لبه میز نشسته بود درحالیکه با آهنگی که پخش میشد بشکن میزد وموهای صاف و بلندش روی شانه چپ وراست
می کرد. علیرضا عینک مطالعه اش را بالای موهایش گذاشت.کاری که همیشه میکرد.به عکس عینک آفتابی را به دست
میگرفت. قهوه اش را مزه کرد.هوم بی صدایی از رضایت کشید.
لپ تاپ را روی تخت گذاشت وبرخواست : بیشتر خسته ام. سفر بی خودی بود.
ستاره نگران جلو رفت وکنارش ایستاد.:مریض که نشدی؟دست بالا برد و روی پیشانی گرمش چسباند.هوا یهو سرد شده
شاید داری سرما می خوری…..
علیرضا عقب کشید حتی تحمل خنکی دلچسب دستهای اورا نداشت.ستاره هم عقب کشید : میز ناهارو آماده میکنم.
بیرون اتاق ایستاد وزنش را به دیوار تکیه داد. رفتار علیرضا اجازه نزدیکی نمیداد…وادارش میکرد عقب تر بایستد نه
تنها از دور …بلکه دورتر نگاهش کند………..
****
نگاهی به ساعت ظریفش انداخت همانی که دنا با هر بار دیدنش غر میزد

– ستاره جون عمر ساعتای این شکلی سر اومده…….بیا ببرمت پاساژ الهیه مغازه داداش آذین یه ساعتایی
داره…اوممم……جون میده برا مچ ظریفوخوشگل تو.
میخندید-من اینو دوست دارم چشام بهش عادت کرده هزار تای دیگه هم بخرم باز این نمیشه…….
دنا نق میزد- من که میگم اینو جوونیات بی افت گرفته …..
-می خوای بگی من پیر شدم؟
دنا ابرو الا میداد: ۳۳ سال سنه شما داری آخه؟هم سنای شما هنو خونه پاپا جونشون منتظر شاهزاده بی ام و سوارن جون
البرز..
عادتشان بود….کافی بود یکی حضور نداشته باشد تا مرتب نامش را قسم بخورند. تا رسیدن به مدرسه هومن نیم ساعتی
زمان داشت. پشت فرمان مزدا ۳ سفید رنگش نشست. موزیک بی کلام..حرکت..داخل مدرسه ایستاده بود و به حرفهای
آقای رستگار گوش میداد.
-ببینید خانم حاتم ،هومن جان فوق العاده باهوشه…من نمیتونم درک کنم چرا باید برگه تقلب دستش باشه…….شما که
میدونید دبیر ریاضی چه حد سختگیره… بابت تقلب از امتحان محروم شد.
کف دست عرق کرده اش رامشت کرد. میدانست با این میزان استرس در کمتر از چند دقیقه قطرات عرق از دستش
سرازیر میشود.
-من تو خونه باهاش حرف میزنم….مشگل دیگه ای تو مدرسه نداره؟
-البرزجان امسال کنکور میده؟
-بله مدارکش آماده است..نمیخوام هومن من و اینجا ببینه اگه اجازه بدید من مرخص بشم.
-از وقتی که گذاشتید متشکرم خانم……..به جناب حاتم سلام برسونید.
همزمان که ریموت ماشین را می زد دستکشهای نخی سفید رنگ رابه دست کرد. گوشی موبایلش را برداشت.روی اسم
علیرضا چند لحظه مکث کرد.امشب تولدش بود. میخواست با کمک بچه ها جشن کوچکی بگیرد.از دست هومن هم
عصبانی بود.تا یک ساعت دیگر باید دنارا از استخر برمیداشت…لباسهای البرز را ازخشکشوئی میگرفت…غذای شام را
خانم امینی میپخت اما دسربا خودش بود . ساعت ۶هم باید از قنادی کیک را تحویل می گرفت…بااین زمانبندی وقتی برای
آرایشگاه نمی ماند..گوشی را کنارگذاشت و به بچه ها که پرسروصدا از مدرسه خارج میشدند خیره ماند.با دیدن هومن
ودوست صمیمی اش آریا دستش را روی بوق فشرد.هومن قدم تند کرد و نشست…
سلام مامان خانم گل…..چی شده شما اومدی دنبالم؟
راهنما زدو از پارک درآمد
-سلام عزیزم…آقای رسولی تماس گرفت نمیتونه امروز بیاد خودم اومدم.مدرسه چطور بود؟
هومن بی میل شانه بالا انداخت: بد نبود…حسابی گرسنه ام..ناهار چی داریم؟
ستاره هم شانه بالا داد: حاضری بخورید تا شام..حوصله داری باهام بیای دنبال دنا یا ببرمت خونه؟

و …

===

منبع : www.behtoop.com

دانلود رمان زنانه یا مادرانه با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۰۸ MB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۷۵٫۰۵ KB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۶۱٫۶۲ KB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۴۷ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۸۹


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما

نوشته e.asgari کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر رمان: اجتماعی عاشقانه

..
سلام خدمت خوانندگان عزیز من خلاصه نویسیم خوب نیست ولی رمان
مردان خودخواه زندگی ما داستان دو مرد و روایت میکنه که فقط هدف خودشون مهمه و بی توجه به احساسات دخترانی که عاشقشونن میخوان اون دخترا رو تصاحب کنند و واسشون مهم نیست که به زور باشه یا با میل و رغبت و برای اینکار از هیچ کاری دریغ نمیکنن و هرکاری که به فکرشون میرسه رو انجام میدن و………….. پایان خوش

قسمتی از داستان

تن صداموبالابردم وباصدای جیغی دادزدم:ماماننننن بازاین شال کوفتی منه کجاگذاشتی مگه نگفتم به اتاق من کاری نداشته باش؟؟؟؟
مامانم درحالی صورتش قرمزشده بودبه سمتم اومد:اوا دخترقشنگم چراداد میزنی همونجاس دیگه یه کم بگرد ویه دخترمتشخص هیچ وقت صداش….
نذاشتم ادامه بده و گفتم :اه مامان حال نصیحت گوش دادن ندارم دیرم شده .اینو گفتم یه شال دیگه برداشتم وبی توجه به دهن باز مونده ی مامان سرم کردم بعدبا پرویی گفتم:شیداجوون مگس میره توشا با این حرفم دهنش به سرعت بسته شد ک پقی زدم زیر خنده
گوشیموکیفمو برداشتم واز دراتاق بیرون زدم توی حیاط وایسادمو شماره ی حسامو گرفتم بعدازدوبوق برداشت :به به اوا جان سلام عزیزدلم خوبی؟اماده شدی؟لحن لوسی به صدام دادم:شلام حسام جونیم خوفم تو خوفی ؟باشنیدن لحن لوسم قهقه زد
حسام:نگفتی اماده ی گلم راه بیوفتم؟
من:خودت میدونی ک دیگه چرا بازم سوال میپرسی پیشیه من
حسام جدی شد همیشه از اینکه بهش میگفتم پیشی بدش میومد
حسام:اه بچه صدبار بهت گفتم نگوپیشی
من:خب بابا نزن منو دو مین دیگه سرکوچه ام
اینوگفتموبدون خداحافظی گوشیوقطع کردم .ازدرحیاط بیرون زدم وبه سمت سرکوچه رفتم ک دیدم حسام به لکسوس خوشگلش تکیه زده ازاولم ماشینش چشممو گرفت خودش که مالی نبود.با دیدنم عینک دودیشو ازچشمش برداشتو باژشت خاصش که عاشقش بودم«عاشق ژستش ها نه خودش خخ»به سمتم اومد
حسام:به به خوشگل بنده قدم رنجه فرمودید خب کجابریم بانو؟؟

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان عقیق

دانلود رمان عقیق

نوشته نیل۲ کاربر نودهشتیا

اززبان نویسنده رمان

ولی خب تو قصه ما قرار یه کار خوب دیگه هم بکنه! یه سنگ ارزشمند که قرار یک راز رو برملا کنه!
راز زندگی آیه …
آیه کیه!! او خدای من فکر اینجاش رو نکرده بودم! آیه باید چطور معرفی بشه؟خب چطور شرع کنیم؟ مثلا بگیم :یه دختر خاص که… نه .نه زیادی کلیشه ای شده نه؟ یا بگیم یه دختر معمولی مثل همه دخترای دیگه!! اوه نه خدای من اینم خیلی کلیشه ای شد!!! چطور بگیم آیه آیه است؟ آره این بهترین تعریف برای آیه است! آیه یه دختریه مثل خودش با تمام خصایص آیه گونه و مختص به خودش!
که داره زندگیشو میکنه ولی عقیق انگشترش یه کار مهم دستش میده!! یه کار خاص!!
میدونم خلاصه نویسی افتضاحی بود!! شما ببخشید چطور با آیه دنبال بشید و بفهمید داستان چیه؟

قسمتی از داستان
بی توجه به داد و بیدادهایش تند و سریع میگویم: فدات بشم یاعلی خداحافظ
و گوشی را قطع میکنم… نگاهی به آسمان صاف و نگاهی به لیوان نسکافه سرد شده و غیر قابل شربم می اندازم و لبخندی میزنم و با خودم میشمارم… مبادا هنوز تعداد شکرهایم به هزارمینش در امروز نرسیده باشد بابت تمام این داشته ها …
میشمارم بابت این پرخوری که خدا نصیبم کرده پرخوری حسرت… میشمارم مبادا کم شود شکر هایم بابت نداشته هایم… لیوان نیمه خورده را به سطل آشغال می اندازم و در حالی که خودم جانم را بابت این اسراف ملامت میکنم به بیمارستان برمیگردم.. .
دانای کل(فصل دوم):
ابوذر با لبخند گوشی را قطع میکند . مثل تمام روزهای عمرش اعتراف میکند به خودش برای داشتن اینچنین خواهری تا عمر دارد سپاسگذار خدا باشد کم نیست!
کتابهایش را جمع میکند و این اعتراف را هم بی ربط پیوست میکند به اعتراف قبلی که واقعا نمیتواند با این حال خسته درس بخواند ترجیحا دور نمره بالاتر از ۱۵ را در ذهنش خط میکشد … از پشت ویترین مغازه بیرون می آید و چراغ هارا یکی یکی خاموش میکند و بعد از قفل در شیشه ای مغازه کر کره های آن را پایین میدهد!
حتی نای رانندگی کردن هم ندارد به زحمت ماشین را روشن میکند و به سمت خانه عمه عقیله اش حرکت میکند و با همان حال خسته نذر و نیاز میکند که عمه عقیله به عادت همیشگی مجبورش نکند سه قسمت فیلمهای مورد علاقه اش را یکجا باهم ببینند!
نزدیک خانه عمه که رسید تلفن همراهش زنگ خورد… با دیدن نام خانم مبارکی سریع دگمه سبز رنگ را فشرد:
_سلام علیکم بفرمایید خانم مبارکی
صدای نازک دختر پشت خط درگوشش پیچید: سلام آقای سعیدی ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم میخواستم بگم یه مشکل برام پیش اومده و نمیتونم فردا بیام ممنون میشم اگه با مرخصیم موافقت کنید…
ابوذر نگران میپرسد:اتفاقی افتاده خانم مبارکی کمکی از دست من بر میاد؟

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان سطح زیرین زندگی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سطح زیرین زندگی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سطح زیرین زندگی

دانلود رمان سطح زیرین زندگی

نوشته نارینه کاربر انجمن نگاه دانلود

خلاصه:
باران سالهاست که تنهاست…با برادرش….شبیه دخترهایی اطرافمان نیست…یاور زنان ایدزی….با مردان….کودکان ولگرد…همسایه کامیاری می شود که نابغه است… باسحر….اینها در گردونه …زندگی…باهم روبرو می شوند…. و فرهاد که آشنایی قدیمی باران است…

سالهاست دنبال آرامشم…دستهای سردم را بگیر….. و مرا از تاریکی به روشنایی ببر…داستانی که میان سرمایی دردها و غمها باعشق ومهربانی تولدی دوباره میشود..زادن دوباره از خاکستر وجودی چون ققنوس…داستانی متفاوت با هر آنچه خواندید…و رازهایی که در انتها باز میشوند…پایان خوش

قسمتی ازداستان

..زمستان سردی است؛یخ همه جای سطح زمین را فرا گرفته.نور لامپ های رنگی به خیابان جلوه دیگری بخشیده است..سرما از میان لباسهایش به درون بدنش نفوذ وبه لرزش انداخت…صدای قدمهای را از پشت سرش حس می کرد…پیج خیابان را رد که کرد ..گوشه خیابان پناه گرفت…سایه های دراز روی زمین افتاده…صدای پچ پچ شان را می شنید..صدا که نزدیکتر شد..ضربه ای محکم به یکی از آنها وارد کرد…نعره مرد به آسمان رفت….چرخید و پنجه بوکس را به سینه مرد دیگر کوبید…جوان غافلگیر شده بود ..روی زمین افتاده…وناله می کرد…سیگاری روشن کرد وبند بارانی سیاه رادورش محکم کرد…قرمزی سیگار در تاریکی شب شعله می کشید.کوله را بر دوش انداخت ودر تاریکی نیمه شب دور شد
…حاجی می خندید…دستی بر ریشهای جو گندمیش کشید…..به سینه باند پیچی شده پسرش نگاه میکرد:-
کامیار واقعا طرف زن بود..
کامیار از درد چشمانش را تنگ کرد:-نخندد آقاجون..دختره سلمان را همچنان زد که فک کنم تا فردا هم رو به راه نمیشه..
تا شما باشید نصف شبی تو خیابون ولو نباشید…..
-ولی نامردی زد مگه نبینمش……

مقدمه
آشیانه….
دل نبندید به این خوابها
به این پنجره های بسته
و به این باران
که همیشه می بارید
و بر خیزید
ودستی برای آسمان تکان دهید
صدای آفتاب
و برای آن پر ند های مهاجر
که هنوز در ذهن ما آشیانه دارند…….
قضاوت کردیم انسانهای دردمند را
دل نمیدهیم به دلهایشان
زشت وکثیف میخوانیمشان
بادیدنشان میگریزم
وچه ناعادلانه….
چه زمزمه ها…
وچه طعن ولعن ونفرینها…
نمی گویم پشت سرشان…
بیایید مهربان باشیم و فقط اندکی درنگ…
اندکی مهر…
اندکی عشق…
نثارشان کنیم…
باران باشیم …
بی منت بباریم…

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان از شوخی تا واقعیت جاوا، اندروید، pdf،ایفون

دانلود رمان از شوخی تا واقعیت جاوا، اندروید، pdf،ایفون

دانلود رمان از شوخی تا واقعیت

دانلود رمان از شوخی تا واقعیت

نوشته فاطمه

سلام دوستان این رمان برام ارسال شده نخوندم اگر موردی داشت بهم خبر بدین

خلاصه رمان:
رمان در مورد دختری به نام ترمه است که بسیار شیطون و شوخ طبع است و در دوره راهنمایی با دختری به نام تبسم دوست میشود که تبسم قصد دارد ترمه را زن داداش خود کند و ترمه هم با شوخی و خنده با این موضوع روبه رو میشود و این قضیه را شوخی میگیرد و این شوخی زندگیش را تغییر میدهد.
نام نویسنده:فاطمه
نام رمان:از شوخی تا واقعیت
موضوع:عاشقانه

مقدمه:
عــشـــق ♡❤اگر عشــق باشد !
هم خنده هایت را دوست دارد ، هم گریه هایتـــ را …
هم لحظه های شادابی ات را می پسندد ،
هم روزهای بی حوصلگی اتـــ را …
هم دقایق پر از ازدحامت را همراهی میکند ،
هم دقایق تنهایی اتـــ را …
عــشـــق♡❤ اگر عشــق باشد
.
.

. عــشـــق ♡❤اگر عشــق باشد !

قسمتی از داستان
زنگ ورزش است و من و دوستام طبق معمول داریم والیبال بازی میکنیم.چندتا از بچه های کلاس هم اون طرف حیاط هندبال بازی میکنند نگاهی به دور و بر میکنم که غزل و تبسم دوتا دوست صمیمی وهمکلاسی های جدیدمون را میبینم که درحا تشویق ما هستند،لبخندی به آن ها میزنم و جایم را با بیتا عوض میکنم غزل مدام به تبسم میگوید:ترمه خوبه؟؟!! کنجکاو میشوم که آیا من را میگویند؟؟اگر من را میگویند دلیلش چیست؟؟و هزاران سوال دیگر…
خودم را به بی خیالی میزنم و به بازی خود ادامه میدهم.
خسته شدم به ساعتم نگاه میکنم یک ربع دیگر زنگ میخورد به سمت کلاس میروم تا لباس هایم را تعویض کنم،زنگ خورد:
-فراااانکککم….آنیتا خدافظ
فرانک:خدافظ و لبخندی به من میزند.
آنیتا:خدافظ
به سمت حیاط در حرکتم که رفیق گلم را میبینم.پرید بغلم و از هم خدافظی کردیم و اومدم خونه،ناهار را خوردم و از اونجایی که خسته بودم خوابیدم.
وخی ننه..پاشووو..دیرت شد..چه قدر حرص میدی ننه

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان بازیگر جاوا، اندروید،pdf، ایفون

دانلود رمان بازیگر جاوا، اندروید،pdf، ایفون

دانلود رمان بازیگر

دانلود رمان بازیگر

نوشته parisa m

نام رمان:بازیگر
نویسنده:parisa m
خلاصه:روز ها میگذرنو من با خیال بی تو بودن زندگی میکنم. غرق در زندگی میشومو انگار که نه انگار تویی وجود داشت. صدای مردم پر کرده است ذهنم را. دروغ ها در ذهنم کناره میگیرد و من درونم میشکند. گله دارم. گله دارم از هرکه میدانستو نمیدانست. از زمین و آسمان. از دریا و خشکی. از اینکه دروغ ها به خود اجازه ی نمایان شدن دادند. زندگی سخت شد با حقیقت. با حقیقتی که من را شکست. اما نسیمی که به سویم آمد حال خرابم را دگرگون کرد. ای نسیم زندگیم بمانو من را از نو بساز. نگذار تا حقیقت زندگی من را از ریشه بسوزاند…پایان خوش

قسمتی از داستان:

به دیوار تکیه زده بود و به آدمای مقابلش نگاه میکرد….
نگاهی پر از ابهام……پر از سوال……پر از چرا؟!…..
پر از خالی……دیگه این مهمونیا هیچ معنیی براش نداشت…..دیگه شاد نبود…..دیگه راحت نبود……دیگه زندگی نمیکرد…می گذروند….با خوب و بدش….
دیگه تلاشی برای بدست آوردن خوشی نمی کرد…..احساس میکرد هیچ چیزی نداره…..نه مادر….نه پدر…..نه زن بابا…..نه خواهر ناتنی….نه عمه و عمو و داییو ……هیچی نداشت…..
دوسال که زندگیش شده جهنم…دو ساله که زندگیش شده بی ارزش..برای خودش….برای خانوادش…..
برای همه…..همه فقط وجودشو میبینن…همین که هست….نفس میکشه…….صدا داره….حرکت داره….نقش داره…..مثل یه بازیگر…یه بازیگر حرفه ای که میدونه می تونه طبق سناریو پیش بره.
چه موقع بخنده….چه موقع حرکت کنه….چه موقع نفس بکشه….چه موقع گریه کنه……چه موقع صحبت کنه..
کارشو خوب بلد بود…..حرف نداشت….جوری نقش بازی میکرد که گاهی یادش میرفت کیه و چیه….
یه لحظه به فکرش فکر کرد.به خودش گفت
-راستی من کیم؟!…چیم؟!از کیم……از کجام…… زندگی واقعی من همین بوده؟!!…..اینی که پدرم بزرگ ترین و معروف ترین و پول دار ترین معمار جهان باشه؟…..این که حرف اول و آخر و توی همه جا پدرش بزنه؟!…این که هیچ کمبودی تا دوسال پیش نداشته باشه؟!؟!!!!!!

لینک دانلود حذف گردید

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان حریر کبود زندگی
دانلود رمان حریر کبود زندگی

نام رمان : حریر کبود زندگی

نویسنده : Parivash_72 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۵۲

خلاصه داستان :

ارغوان دختری که به همراه خواهرش زندگی میکنه و به خاطر شرایط زندگیش مجبوره کار کنه و خرجشو در بیاره تا خواهرش ارمغان بتونه ادامه تحصیل بده.
دختری که زندگی الانش با گذشته کاملا فرق داره…
برای کار کردن سختی های زیادی میکشه و با خانواده های متفاوتی رو به رو میشه…
سرنوشت ارغوان با این خانواده ها و افرادش رقم میخوره و قصه زندگیشو میسازه…!


قسمتی از متن رمان :

ظرف های صبحانه را شسته بودم. جلوی آینه ایستادم. به چهره ی رنگ پریده ام چشم دوختم. به مردمک قهوه ای روشن چشمانم که از غبار غصه تیره شده بودند. پلک زدم که سوزش همشگی چشمانم آرام گیرد.
لبه ی مقنعه ام را مرتب کردم و با گام های بلند به سمت در رفتم. درحالی که کفش های رنگ و رو رفته ولی تمیزم را به پا میکردم تقریبا فریاد زدم:
_ ارمغان… اومدی؟ من دارم میرما… حتی یک ثانیه دیگه هم صبر نمیکنم.
و به سمت در خروجی حرکت کردم. هم زمان با گشودن در صدای نفس نفس زدن های ارمغان را از پشت سرم شنیدم.
_ خب دو مین صبر کن آجیِ من! تو که همیشه یک ساعت زود تر حرکت میکنی چرا اینقد عجله داری آخه؟! نمیگی من هنوز درست و حسابی خودمو خوشگل نکردم؟ نمیشه همینجوری شلخته برم دانشگاه که…منکه مثل تو نیستم که حتی ی کرم مرطوب کننده هم به صورتت نمیزنی که تو این سرمای خشک ترک ترک نشه!!!
همینطور که یک ریز حرف میزد و دستانم را در دستانش گرفته بود کنارم راه می آمد. نگاهم به کفش هایش افتاد. چقدر نو تر از مالِ من بود. من تمام تلاشم را میکردم تا ارمغان ذره ای پیش هم کلاسی هایش احساس حقارت نکند و از زندگی نه چندان عالی مان خجالت نکشد.
همینکه برای دانشگاهش مجبور به پرداخت شهریه نبودیم خیلی خوب بود. خواهر عزیزم به خاطر من تمام سعی اش را به کار برد و آنقدر درس خواند تا بلاخره توانست دانشگاه دولتی شهر خودمان قبول شود.
هرچند نتوانست رشته ی مورد علاقه اش را بخواند، اما رشته ای که اکنون در آن تحصیل میکند را نیز دوست دارد. من هم به خاطر این موفقیت او سعی کرده ام که هرگز از نظر مالی احساس کمبود نکند تا مبادا جای خالی پدر و مادرمان عذابش دهد.
باید تنهایی این بار را بر دوش میکشیدم. خواهرم نباید ذره ای احساس رنجش کند.
_ ارغوان هواست کجاست؟! بدو تا اتوبوس نرفته…
آنقدر غرق خیالات ذهن خسته ام بودم که نفهمیدم کی به ایستگاه رسیدیم.
سوار اتوبوس که شدیم جایی برای نشستن نبود. مجبور شدیم بایستیم. اصلا حوصله ایستادن نداشتم. کاش میشد روی پله های اتوبوس مینشستم. ولی نخواستم مانتوی تمیز و اتو کشیده ام خاکی شود. پس منصرف شدم و به بیرون چشم دوختم.ارمغان ایستگاه دانشگاه پیاده شد و من هم راهی محل کارم شدم.


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان جن گیری شیدا (جلد دوم اتاق کاهگلی)
دانلود رمان جن گیری شیدا (جلد دوم اتاق کاهگلی)

نام رمان : جن گیری شیدا (جلد دوم اتاق کاهگلی)

نویسنده : سروش.م کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۶۱۷

خلاصه داستان :

پس از حوادث های اتاق کاهگلی ، شیدا به همراه همسرش به شهر خودش ( تهران ) بر می گرده تا زندگی جدیدش رو شروع کنه . شیدا فکر می کرد با کاری که در اتاق انجام داد ، نفرین از بین رفته ، اما برخلافش ، یک رویداد وحشتناک تر ، سیاه تر و در یک کلام بد تر در انتظارشه …


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از سروش.م عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

جلد اول کتاب :
http://www.98ia.com/News-file-article-sid-18786.html

قسمتی از متن رمان :

همه چیز آماده و مرتبه . برای تهیه ی یک گزارش هیجان انگیز . هوای خنک و دلنشین . محله ی قدیمی با منظره ای زیبا از دیوار های نیمه کاهگلی و آجری . سوت و کور و بدون سر و صدا . واقعا لذت بخشه . من به همراه همکارم برای تهیه ی فیلم مستند ، پا به یکی از عجیب ترین و مرموز ترین مکان هایی که ، شایعه و حرف و حدیث های زیادی ازش شنیده شده گذاشتیم .
همکارم مسئول شرح گزارشه . من هم فیلمبردار هستم . البته تقریبا همه کاره . نگین هوشیارانه و با تمام دقت وسایل و هر چیزی که لازم داره رو آماده می کنه . شوق و انرژی زیادی داره . دو سال از من کوچک تره . مدت زیادی نیست که وارد این کار شده . تقریبا هفت ماه هست که با هم کار می کنیم . دانشجوی خبرنگاریه . توی درسش ماهره و همین طور علاقه زیادی به کارش داره . علاوه بر اون … ، لبخند زیبایی داره که چهره اش رو زیبا و دلربانه تر می کنه … .
با بشکن نگین ، از احساسات درونیم و خیره به کار های او بیرون میام . دستش رو جلوم تکان داد و با خنده گفت :
کجایــی ؟
حواسم رو سر جا آوردم . بدون این که به روی خود بیارم ، سرفه ای کردم و با صدای صاف جوابش دادم:
عــه … همین جا … .
با نگاه منظور داری به چشمام خیره شد . لبخندی زد و چیزی نگفت . در وَن رو باز کرد و گفت :
خیله خب … زود تر شروع کنیم که تحمل ندارم .
شوق و ذوقش هر لحظه بیشتر می شد ، ولی ته دل من کمی آشوب بود . نمی دونم چرا … ولی حس عجیبی داشتم . ما سر کوچه پارک کرده بودیم . هنوز هم خلوت بود . نگاهی به سر تا ته کوچه انداختم و با کمی تردید گفتم :
آخـــ … ــه … تو مطمئنی ؟
با نیشخند و تمسخر به چشمام نگاه کرد و گفت :
چیـه … . نکنه ترسیــدی ؟ … آره ؟


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان پنج شنبه
دانلود رمان پنج شنبه

نام رمان : پنج شنبه

نویسنده : hese_gharib کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۴۹

خلاصه داستان :

رمان در مورد دختری به اسم سپیده ست که با خانواده ش زندگی می کنه و تو یه بانک کار می کنه ، دختر داستانمون زندگی آرومی داره مث بیشتر آدما … تا اینکه یه بار که تو یه پارک نشسته بود یکی میخواسته یه جورایی اذیتش کنه که از دستش فرار می کنه ….


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از hese_gharib عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

-سپیده با تو هستما،کجا می ری ؟
نگهم داشت و رو به روم وایستاد و بهم خیره شد
با حالت طلبکارانه ای گفتم
-ها چیه ؟
-مثلا معذرت خواستما
سرمو سمت دیگه ای برگردوندم و گفتم
-با معذرت خواهی آبروی رفته م بر نمیگرده ،الان این پسرِ پیش خودش چی فکر می کنه تارا ؟ ها ؟
-میرم براش توضیح می دم
با تندی گقتم
-با توضیح چیزی درست نمیشه ،تموم حرفاتو شنید !
خواستم دوباره برم که باز دستمو گرفت
-یه کاریش میکنم باشه ؟؟
یه کم بهش نگاه کردم و سری تکون دادم و رفتم سمت خیابون ،آب روریزی بزرگی شده بود و من اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ اصلا با چه رویی دوباره سر کارم برگردم ؟
سوار تاکسی زرد رنگی که نگه داشته بود شدم ، اولین بارش نبود ، چند بار دیگه م تا مرز سوتی دادن رفته بود، اما ایندفه … حتی یادآوریش هم برام عذاب آور بود ،الان پیش خودش چه فکرایی که نمی کنه ؟!!
سر خیابون پیاده شدم ، حوصله خونه رفتن و نداشتم ،مستقیم به سمت پارکی که نزدیک خونه مون بود رفتم و رو یکی از نیمکتا نشستم ، ساعت حدود ۲ بود و تقریبا کسی تو پارک نبود ،اعصابم واقعا بهم ریخته بود !منی که به پسر جماعت رو نمی دادم حال اینجوری باید بشه ؟!! وقتی رحیمی اونجور بهم زل زده بود می خواستم آب بشم تو زمین برم ! طبق معمول همیشه که وقتی من و تارا بیکار می شدیم و چون باجه هامون کنار هم بود امروزم داشتیم با هم حرف می زدیم ، مث همیشه تارا ،رحیمی رو سوژه کرده بود ، معاون بانک بود یه آدم از خود متشکر که فکر می کرد حالا چه کاره هست ! از شانس گَندمون هم حواسمون نبود این آقا بالاسرمون وایستاده وتارا هم داشت می گفت که آره خیلی به هم میاین و زوج خوبی می شین و منم مثِ همیشه به این مسخره بازیاش می خندیدم و سرموبلند کردم و با چهره رحیمی مواجه شدم و پوزخندی که مثِ همیشه رو لبش بود اما با این تفاوت که ایندفه پررنگ تر از همیشه بود !
سرمو با دو دستم گرفتم و چشامو بستم !


دانلود رمان | دانلود کتاب
آنلاین : 4
بازدید امروز : 1302
بازدید دیروز : 1084
بازدید هفته گذشته : 2386
بازدید ماه گذشته : 14584
بازدید سال گذشته : 31320
کل بازدید : 71954
تعداد کل مطالب : 0
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]