پیوندهای روزانه
دانلود رمان احتمال
دانلود رمان احتمال

نام رمان : احتمال

نویسنده : sonya70 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۷۸

خلاصه داستان :

من در این واگن بی تو به کجا در سفرم / باورت میشود از مقصد خود بی خبرم؟
شیشه سرد قطار از دو طرف خیس شده است / نم نم باران و دوتا چشم ترم
قرص مسکن اثرش رفته و من / شده ام یک من بی تو که پر از درد سرم
لعنتی بی تو چرا عقربه ها کند شدند؟ / نکند باخبر است عقربه هم منتظرم
تق تق ریل قطار و من بی حوصله که / خسته خسته ام از هرچه که هست دور و برم
بی خیال من و خوشحال، کجا بنشستی؟ / که بر این صندلی خالی تو می نگرم
جای تو همسفرم این چمدان شده است / جانشین تو شده! مسخره است در نظرم
این مهم نیست کجا آخر خط است و فقط / میروم دور شوم تا که نیابی اثرم


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از sonya70 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

خودش هم نمی دونست به کدوم سمت میدوه. تنها طبق غریزه اش مسیر روبه رو را در پیش گرفته بود و می دوید.
فریاد مصطفی را شنید: اگه بگیرمت تکه تکه ات میکنم.
ترسش بیشتر شد و به سرعتش اضافه کرد. پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین افتاد. بی معطلی بلند شد. اشک هاش رو با شدت پس زد و بغضش رو با نفس نفس زدن هاش بالا آورد. با خودش فکر کرد: اگه اینبار منو بگیره دیگه زنده ام نمیذاره.
صدای مصطفی وحشتش رو بیش از پیش کرد: هیچ جا رو ندادی بری….میکشمت….. زجر کشت میکنم نفس!
موهای پریشون شده اش رو پس زد و نگاهی به عقب انداخت. در اون ظلمت شب، هیچ چیزی دیده نمیشد. سرچرخوند. با خوشحالی به نور لامپ های کنار جاده نگاه کرد. امید در دلش نشست و جون به پاهاش برگشت.
در عرض چند دقیقه به کنار جاده رسید. برای ماشینی دست تکان داد اما راننده بدون توجه بهش گذشت و دور شد. نا امید نشد و برای ماشین بعدی بال بال زد اما توفیری نکرد. نگاهی به عمق تاریکی پشت سرش انداخت. هر آن امکان داشت مصطفی سر برسه.
به حالت رکوع خم شد و به آسفالت نگاه کرد. بعد از چند لحظه سر بلند کرد و به ماشینی که بهش نزدیک میشد خیره شد.
زمزمه کرد: مرگ یک بار و شیون هم یک بار.
به محض نزدیک شدن ماشین، خودش رو جلوی پراید سفید رنگ مقابلش انداخت. چشم هاش رو بست و دست هاش رو حایل سرش کرد. صدای جیغ لاستیک های ماشین و نفس، فضا رو پر کرد. تمام تنش از ترس میلرزید.با فریاد راننده چشم هاش رو باز کرد و به مرد نسبتا جوان مقابلش چشم دوخت.
مرد، قدمی به سمتش رفت و بلند تر فریاد زد: با توام…..مگه کری؟!
درحالیکه به سیاهی کنار جاده چشم دوخته بود، گفت: میشه من رو تا شهر برسونید؟
بعد سر چرخوند و نگاه منتظرش رو به چشم های مرد مقابلش دوخت. مرد، دستش رو به نشانه برانداز کردن بالا و پایین کرد و گفت: نه خانوم. من دنبال شر نمیگردم.
چرخید و غرغرکنان به سمت ماشینش برگشت. نفس با عجله خودش رو به کنار ماشین رسوند و ملتمسانه گفت: تورو خدا آقا…..بذار باهات بیام…..توروخدا. فقط تا اول شهر.
مرد سوار ماشین شد و گفت: نه خانوم نمیشه….برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.
نفس بار دیگه به پشتش نگاه کرد. ادب رو کنار گذاشت و سوار ماشین شد. راننده فریاد زد: بهت گفتم برو پایین….گمشو پایین.
درحالیکه دو قطره اشک از چشم هاش پایین اومد، گفت: التماست میکنم. اگه اون برسه منو میکشه…. تو رو خدا….فقط تا شهر.


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان زندگی غیر مشترک
دانلود رمان زندگی غیر مشترک

نام رمان : زندگی غیر مشترک

نویسنده : خورشید sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۵٫۱۹ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۳۶۸

خلاصه داستان :

میرهوشنگ وارسته بزرگ خاندان وارسته پس از مرگش شوک بزرگی به دو پسرش که بیست سال آزگار است با هم اختلاف دارند و قهرند وارد میکند…
او در وصیت نامه اش نوشته که ونداد و بلوط با هم ازدواج کنند تا به یمن این پیوند مبارک و اسمانی اختلافات کهنه دور ریخته شود و کینه ها پاک شوند … وصلت صورت میگیرد… اما……


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از خورشید sun daughter عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان پریان
دانلود رمان پریان

نام رمان : پریان

نویسنده : shoka.sheler کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۹۹

خلاصه داستان :

این رمان، درباره دختریه به اسم پریا ؛ دختری از جنسِ خاک و باد وآتش …!
دختری با توانایی های بالا، که البته خودش نمی دونه از چه استعدادهایی برخورداره اما…
تو یِ پارتی یک سری اتفاقاتی براش پیش میاد که اونرو تو یک مسیره دیگه قرار میده وزندگیش بالکل عوض میشه!


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از shoka.sheler عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

کلافه، سرگردون دارم دور خودم میچرخم . اصلا اتفاقات امشب و نمیتونم هضم کنم !
چطور ممکنه کسی منو بزنه بدون اینکه ببینمش ؟؟ آخه مگه میشه ؟!
از تو دیوار یکی بیاد راست راست بزنه تو گردنم و کسی اونو نبینه !! اونقدر گیج شدم که اصلا نفهمیدم کی از مهمونی زدم بیرون.
با دوش آب سرد هم بازحالم جا نیومده … الآن، چند ساعته اومدم خونه…. اما ی لحظه هم نتونستم بخوابم !
تا چشمام میاد گرم شه ، کابوس می بینم…. صبح شده هنوز گیج میزنم ….باید ی طوری خودمو سرگرم کنم .والا دیوونه میشم !
” پریا! یکم آروم بگیر از ایندست اتفاقات زیاد برات افتاده ! ” خب آره ، اما تا حالا کتک تو کار نبوده لااقل …
” خب اینم درست، اما خدا وکیلی ی بار نشستی دربارش فکر کنی ؟؟ نه! خب همیشه ساده گذشتی…
حالا کشیده به اینجا … باز می خوای پشته گوش بندازی ؟؟!! “
نه! نه! این وجدان هم وقت گیر آورده برام . اصلا ، ولش کن.
” مثله همیشه بنداز پُشت گوش؛ تو که بلدی…! ” . آره بزار یکم آروم که شدم دربارش فکر مکنم ولی حالا باید ی طوری خودمو سرگرم کنم .
دیگه چیکار کنم ؟؟ آهان فهمیدم؛ دفترِ خاطرات ! تنها چیزیه که با خوندنش از این دنیا کنده میشم.
در کشوی میزو باز کردم ….چشمم که به دفتر افتاد . ی لبخند گوشه لبم جا خشک کرد …آخه نگاه که می کنم به نوشته هام خندم میگیره!


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان سارنیا
دانلود رمان سارنیا

نام رمان : سارنیا

نویسنده : افسون سرگشته کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۳۶

خلاصه داستان :

سارنیا دختریه مثل همه ما … منتهی یه چیزی محدودش کرده … چیزی که خیلی به چشم میادو همه اونو پست میشمرن … اون مجبورِ برای امرار معاش خَدَمگی کنه … توی خونه ای که پدرش سالها باغبونش بوده و بعد از مرگ مادرش کارای خونه رو دوش سارنیا افتاده … مشکلاتش از جایی شروع میشه که صاحبخونه به همراه دختراش تصمیم میگیرن برای مدتی به خونش برگردن … دخترایی که لحظه ای دست از تمسخر سارنیا برنمیدارن و مدام بهش میخندن … تااینکه دیگه تحملش سخت میشه و تصمیم میگیره ادبشون کنه اما اتفاقی میفته که کنترلش خارج از دست سارنیاست واون اینه که …


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از افسون سرگشته عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

- سارنیا ؟ … کجایی دختر ؟
کتاب اشعار فروغ فرخزادو میبندمو با موجی از نور خورشید مواجه میشم ، دستمو سایه بوم چشمام میکنم .
- من اینجام بابا
- داری چیکار میکنی ؟ … بازیگوشی نکن به کارات برس
از حرفش لبخندی به لبم میاد . دختر ۲۴ ساله و بازیگوشی ؟ هرچند وضعیت دراز کشی که روی چمنا دارم کم از بازیگوشی نداره . میچرخمو به شکم میخوابم و سعی میکنم از لای انبوهی از گل های محمدی و رز و دارودرخت پیداش کنم ، در تیرس نگاهم نیست . جهشی میزنمو از روی چمنا بلند میشم و بعد ورداشتن کتابم راهی آلونکمون میشم . سر راه از کنار ویلای اشرافی صاحبخونه رد میشمو برای هزارمین بار آرزو میکنم ای کاش مال ما بود ! ولی خونه به این بزرگی میخواستیم چیکار ؟ کم از کاخ سفید نداره ! بیچاره من که ماه به ماه باید اینجارو تمیز کنم ، بازم خوبیش اینه که کسی خونه نیستو ریختو پاش نمیکنه . در توری آلونکونو میگشموجیرجیر کنان باز میشه . دم دمای ظهره و باید برای ناهار چیزی دستو پاکنم .
حین هم زدن پیاز داغا از پنجره آشپزخونه چشمم به بابا میفته که در حال هرس کردن درختاست . چقدر این کارشو دوست دارم . جوری رفتار میکنه انگار از دردشون خبر داره ، لطیف و با احساس بر عکس دستای زمختو پینه بستش . باید کم کم بازنشستش میکردن . شانس بدش پسری هم نداشت راهشو ادامه بده وبه محض دستور صاحبخونه بی چونو چرا باید از اینجا میرفتیم .
با بلند شدن صدای تلفن نگاهم سمت هال میچرخه . با دو ضربه ای که ملاقه رو به لبه قابلمه میزنم سعی میکنم از موادی که بهش چسبیده کم کنمو بعدش روی بشقاب کنار دستم میذارم . بعد تمیز کردن دستام با دستمال روی کابینت راهی هال میشم . برای اینکه تلفن قطع نشه چند قدم آخرو میدوَم وآخرین لحظه به گوشی چنگ میزنم و با نفس نفس جواب میدم
- بله ؟
- چرا اینقدر دیر جواب دادی ؟ … بابات کجاست ؟
- سلام … شما ؟
- به بابات بگو بیاد جواب بده منومشناسه
اخمامو کمی توی هم میکشمو به گوشی تلفن نگاهی میندازم ، بعد بالا انداختن شونه هام و گذاشتن گوشی روی میز سمت در سالن میرم
- بابا ؟ … بابا


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان چقدر تنهایی بی رحمه
دانلود رمان چقدر تنهایی بی رحمه

نام رمان : چقدر تنهایی بی رحمه

نویسنده : فاطمه خاوریان کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۳۹

خلاصه داستان :

داستان در مورد پسری به اسم وحید ثباتی است که خیلی هم شوخ و به قول معروف کله شقه..!!
توی عالم مجردی خودش با گروه دوستانه ای دارن خوش میگذرونده تا اینکه دخترعموش به اسم غزل برای ادامه تحصیل از شیراز به تهران سفر میکنه و علی رغم اصراری که برای رفتن به خوابگاه داشته اما بنا بر خواست عموش داخل خونه ی اونها مستقر میشه..
این موضوع باعث میشه تا وحید و غزل پا به دنیای احساسشون بگذارند…
اما…


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از فاطمه خاوریان عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

- سلام مامان جان… فداتشم من نزدیک خونم دیر تماس گرفتی وگرنه میرفتم خرید میکردم حالا اگه خیلی واجبه برگردم..؟
- نه قربونت برم سر کار بودی خسته ای بیا خونه با بابات تماس میگیرم!
- چشم… فعلا!!
ماشینو داخل پارکینگ پارک کردم و به سمت ساختمان حرکت کردم حیاط بزرگ و دلبازمونو رد کردم و از چند پله بالا رفتم، درب شیشه ای که با چارچوب چوبی نمای جالبی به خانه داده بود را باز کردم، روی راحتی قهوه ای رنگی که قفسه های چوبی پشت اون با سلیقه ی بی نظیر مامان چیده شده بود نشستم و به تابلوی سمت راستم که عکسی از طبیعت بود
خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم که صدای مامانو شنیدم…
- اره بهادر فقط تورو خدا دیر نیای ما منتظریم… خداحافظ!!
- سلام مامان خوبین؟!
- سلام آقا… خسته نباشی کی اومدی!
- خیلی وقت نیست!!
از جا بلند شدم و گفتم: تا من لباسامو عوض کنم شما بی زحمت غذای منو بکش که خیلی گرسنمه!!
- صبر نمیکنی بابات بیاد..؟!!
- اگه زود بیاد چرا مادر من صبرم میکنم!
وارد اتاقم شدم و شلوار راحتیمو تنم کردم و تلفن همراهمو از جیب شلوارم بیرون اوردم و از پله ها پایین رفتم، مامانو مشغول چیدن میز دیدم به سمت میز غذا که میز و صندلی کرم رنگ شش نفره بود رفتم، کمی کاهو از ظرف سالاد برداشتم و داخل دهانم گذاشتم و با خنده گفتم: فکر کنم شمام طاقت صبر کردن نداریا …! راستی مجید کجاست؟
- امشب قرار بود مژده رو ببره رستوران مگه مثه توئه!!
پشت میز نشستم و گفتم: باز گیر دادی به من… اون زن ذلیله به من چه، بعدم شما خودت هزار باز نگفتی دهنت بوی شیر میده!!
مامان با حرص خواست حرف بزنه که صدای کلید انداختن بابا منصرفش کرد بابا با دست پر وارد خونه شد و به من که تقریبا از روی تنبلی فقط نگاش میکردم نگاه کرد و با تشر گفت:
پسر از کت و کول افتادم مگه داری فیلم سینمایی نگاه میکنی!!
با خنده از جا بلند شدم و نایلون خریدهارو از دستش گرفتم و گفتم: سلام بابا خسته نباشی… هعی دیگه سن و سال که بره بالا همینه دیگه با همین چندتا تیکه از کت و کول میافتین!


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان به سر شود
دانلود رمان به سر شود

نام رمان : … به سر شود

نویسنده : helga1980 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۴٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۱۲

خلاصه داستان :

هلنا مادرش رو تحویل آسایشگاه میده، خسته از ماراتن زندگی، ولی خبری از آسایش نیست، با دزدی که از خونش می شه، آواره و دربدر کوچه خیابونها می شه، چون دیده که پسر صاحبخونه تو خونش پا گذاشته و حالا با این ادعا صاحبخونه جوابش کرده…


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از helga1980 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

نیم ساعتی می شد که تو ماشین منتظر بود، ذاتا آدم صبوری نبود، ولی وقتی صحبت از مامان افاق می شد انگاری ادم دیگه ای بود، خبری از عجله نبود،خبری از عصبانیت و بی صبری نبود. عجیب،بودن درکناش آرامش داشت. پیاده شد تا قدمی تو حیاط می زد آفاق جونم ریزه ریزه کارهاش رو می کرد و یواش یواش ۵ تا پله ایوان رو پایین می اومد، دیگه این برنامه رو از بر بود ولی خیالی نبود ، معطل موندن تو این محل جایی که عین ۳۲ سال عمرش رو توش گذرونده بود روح بخش بود، نگاهی به پنجره های رو به حیاط انداخت، ۱۰ تا در مستطیلی ۷۰ در ۱۷۰ که بغل به بغل هم ایستاده بودند، رو سر هر کدوم یه نیم دایره ای پر شیشه های رنگی، لبه های پشت بوم کنگره کنگره با سه تا ستون مار پیچ روی ایوان، هر باردرد پای آفاق جون اوج می گرفت همه به فکر تغییر محل زندگی می افتادند ولی باز دست ودل هیچ کدوم پیش نمی رفت، خود افاق جونم عاشق قدم برداشتن رو این پله ها بود،عاشق آخ آخ گفتن و پایین اومدن، دو سالی می شد که تو ایوون پشتی یه چیزی شبیه پله برق واسه اش کار گذاشته بودند ولی سر جمع ۱ هفته هم استفاده نشده بود،از زیر طاقی داربست درختهای مو رد شد، زمستون سردی بود، همه شمعدونی ها رو برده بودند تو زیر زمین، بقیه درخت و درختچه هارو هم پلاستیک پیچ کرده بودند، ولی این مو های بیچاره تو سر ما و گرما سرشون بی کلاه می موند،
با صدای آفاق از افکارش کنده شد
آفاق: بریم پسرم؟
ارسلان: آفاق خانم بنده در خدمتم
آفاق: خیر ببینی عزیزم،شرمندتم، این نذر منم شده دردسر، دیوار توام که عزیز دلم از همه کوتاه تره
ارسلان: این چه حرفی عزیز، حالا گیرم هفته ای ۳ ساعتم من در خدمت شما باشم، هنوز مونده جبران یه عمر زحمتهایی که شما واسه من و اردلان کشیدین بشه، حالا بابا به کنار
آفاق: عزیزم مادر هر کاری واسه بچه می کنه وظیفه اش، هرکاری واسه نوه هم می کنه مثل قند و نبات شیرینه، هر کاری کردم واستون واسه دل خودم بوده، کیف اش رو بردم،
ارسلان:منم کیف می کنم هفته ای یه بار پا درکاب شما باشم
آفاق: عاقبت به خیر شی


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان طلسم هفتگانه
دانلود رمان طلسم هفتگانه

نام رمان : طلسم هفتگانه

نویسنده : کارگروهی کاربران انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۲ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۱۸

خلاصه داستان :

هــمیشه هــمون چیزی نمیشه که ما میخوایم…
هــمیشه هــمون چیزی میشه که ما نمیخوایم…
هــمیشه هــمون چیزی میشه که ما رو عذاب میده…
هــمیشه ایــن ماییم که باید کنار بیاییم با قضیه…
هــمیشه… هــمیشه… هــمیشه…
این هــمیشه، هــمیشه توی زندگی ی منم بوده… ولی حالا من باید باهاش کنار بیام…
باید باهاش کنار بیام و تمام توانم و جمع کنم برای نجات دادن سرزمینم و مردمم..برای نجات عشقم… چاره ی دیگه ای هم ندارم… مقصر همه ی اینا منم… منم و گند هایی که زدم.
آیا مــن میتونم؟؟؟؟ میتونم هفت طلسم طلسم هفتگانه رو خنثی کنم؟؟؟؟
آره مــن مـیــتـونم… بایــد بــتــونــم…


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از نویسندگان عزیز نودهشتیا بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

نفس عمیقی کشیدم و بعد نوشتن اخرین جمله دفتر را بستم و با ذوق به ساندرا نگاه کردم…
اون هم مثل من ذوق زده بود… یکهو هر دو پریدیم هوا و هم دیگر رو بغل کردیم و جیغ کشیدیم اما با دیدن چشم غره بعضی بچه های کلاس ارام نشستیم و ریز ریز خندیدیم.
- وای سانی تموم شد. اصلا باورم نمیشه!
- اه بزن قدش. ایــول.
محکم زدم کف دستش که دردش گرفت اومد جیغ بکشه ولی با دیدن دبیر ریاضی که خیلی بد اخلاق همیشه اخمو بود لال شد.اون زنگ انقدر ذوق داشتم که هیچی نفهمیدم.. همش منتطر این هستم که ببینم عکس العمل نیتن و نیکلاس چیه.. بالاخره اون زنگ که زنگ آخر بود تموم شد وسایلم و جمع کردم و با سانی همون طور که حرف میزدیم از کلاس خارج شدیم ؛ وقتی از در مدرسه خارج شدیم به سانی نگاه کردم:
- خوب شب میبینمت.
لبخند شیطونی زد:
- امشب میخوای به همه بگی؟
همان طور که منتظر اتوبوس نارنجی بودم گفتم:
- اره… نیکل و نیتنم امشب هستن.
قهقه ای زد:
- یه لحظه قیافشون تصور کن وقتی بفهمن از شخصیتشون استفاده کردیم… بد بخت میشیم.
لبخند کجی زدم:
- هیچ غلطی نمیتونن بکنن… خوب خدافظ سانی من باید برم.
گونم و بوسید:
- باشه عزیز خدافظ.
سوار اتوبوس شدم و اتوبوس راه افتاد..
رسیدم ؛ خونه خالی بود… بدی تک بچه بودن و همینه وقتی مامان بابات براشون کاری پیش بیاد تنهایی.
بی خیال شونه ای بالا انداختم.


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان سایه ی پناه
دانلود رمان سایه ی پناه

نام رمان : سایه ی پناه

نویسنده : کهربا کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۴۲

خلاصه داستان :

رمان راجع به دختری به نام پناه است که در زندگی خود با چالش جدیدی روبرو خواهد شد، که زندگیش را به محیطی جدید و آدابی جدید خواهد کشاند. اجباری زیبا برای تولد یک زندگی جدید.
پناه دختر خود ساخته ای است که مادر خود را از دست داده است و با پدرش زندگی میکند. زندگی خیلی متوسطی دارد و مثل همه ی هم سن و سالهایش آرزوهای زیادی در سر میپروراند که در طی یک حادثه با روی دیگری از زندگی آشنا میشود. او یک شخصیت عادی و عام دارد که از این جهت شبیه هر کسی در این جامعه میتواند باشد.


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از کهربا عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

نمیدونم چی شد که این همه ظلم و ستم رو قبول کردم.شاید پیش خودم فکر میکردم دارم کار درستی انجام می دهم.
حالا توی اون اتومبیل لعنتی سیاه رنگ نشسته بودم،وبه مکان نا معلومی که حتی یک بار هم نرفته بودم،می رفتم.باورم نمیشد که پدرم با من این کار را کرد.یعنی من چه گناهی کرده بودم؟.شاید اصلا بچه ی پدر نبودم..آه باز این فکر اومد سراغم،من که میدونم اون واقعا بابامه،پس چرا اینقدر اراجیف میگم.چاره ای نبود.اتفاقی بود که افتاده.پس باید میرفتم تا ببینم چی پیش میاد.خسته بودم آخر خیلی یهویی راه افتادم.
از صبح که سرکار رفته بودم حتی یه وعده درست غذا هم نخورده بودم.دلم بد جور ضعف میرفت.به خاطر هیجان و استرسی که داشتم گلوم خشک شده بود.دلم میخواست بخوابم.حالا که کاری از دستم بر نمی آمد،لااقل تا رسیدن به آن جهنم باید می خوابیدم.اما امان از این شکم گرسنه که آرام نمیشد.از داخل کیفم بسته نیمه بیسکوییت را بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم.بیسکوییت ساقه طلایی که فکر میکنم از یک هفته پیش در کیفم مانده بود.جالبه اون لحظه برایم حکم چلو کباب را داشت.با ولع میخوردم.
د ر گیر و دار فر و دادن لقمه های بیسکوییتم بودم که متوجه شدم راننده با تمسخر از آینه من را نگاه میکند. و پوزخندی روی لبهایش است.شاید اگر سرحال بودم جواب پوزخندش را به نحو احسنت میدادم،اما حالا اصلا حوصله بحث و دعوا نداشتم.بگذار این بنده خدا هم دلش خوش باشد که من را مسخره کرده.
آخیش یه خورده شکمم سیر شده بود و خواب به چشمانم آمده بود.سرم را به صندلی نرم اتومبیل تکیه دادم و چشمانم را بستم.نمی دونم کی خوابم برد،اما با صدای بسته شدن در اتومبیل از خواب پریدم.با عجله به ساعت موبایلم نگاه کردم وای دوساعت کامل خوابیده بودم.یعنی این مدت در راه بودیم؟!دیگه عصر شده بود و هوا کمی خنک تر.
راننده دوباره سوار اتومبیل شد و اتومبیل رو از یه در بزرگ سفید رنگ وارد یه باغ بزرگ کرد.
وای خدایا زندان من چقدر بزرگ بود.پر از درخت و گل و یه جاده ی سنگ فرش که به ویلای بزرگ و دوطبقه ای ختم میشد.نمای ویلا کاملا سفید بود با چهار ستون بلند،که دو به دو جلوی ساختمان قرار داشتند.بوی گل اطلسی مشامم را پر کرده بود انگار کسی کل این فضا را با چمن و گل فرش کرده بود.استخر بزرگ جلوی ساختمان پر از آب بود و چند قوی سفید در آن شناور بودند.وسط استخر هم یک مجسمه بزرگ سفید از زنی بود که خیلی مسخره از همه تنش آب فواره میزد.اوف عجب حال میداد که با همین لباس ها شیرجه میزدم در اون آب.آه بلندی کشیدم.اتومبیل جلوی در ویلا ایستاد،مردی که کت و شلوار مشکی و پیراهن سفیدی به تن داشت و حدودا پنجاه ساله به نظر میرسید از پله های جلوی ساختمان پایین آمد.
راننده در عقب اتومبیل را باز کرد و من فهمیدم که باید پیاده شوم.با قدمهای سست و لرزان پیاده شدم. و بند چرم کیفم را محکم در مشتم فشردم.مرد کت و شلواری جلو آمد نگاهی به سر تا پای من کرد انگار که به یک جزامی نگاه میکند و بعد گفت:
-خوش اومدی ،لطفا دنبالم بیا.
حرصی شده بودم،اما نمیتوانستم چیزی بگم.پس به اجبار دنبال سرش راه افتادم.مرد با قدمهای موزون و بلند به داخل ویلا رفت و من پشت سرش وارد شدم.یک و رودی دایره ای بزرگ که یک میز گرد وسطش بود با یک گلدان خیلی بزرگ پر از گلهای رنگارنگ.اطراف ورودی چندین کمد و جا رختی بود.یک خانم که لباس سیاه رنگش با پیش بند سفید تور دوزی شده به تن داشت جلو آمد،کمی خم شد و گفت:
-خانوم خیلی خوش آمدید لطفا لباسهاتونو به من بدید.
خنده ام گرفته بو د و بدتر چشمامم اندازه دو تا بشقاب شده بود.درست مثل سریال های خارجی بود این برخورد.در همان لحظه مرد کت و شلواری با صدای عصبانی گفت؛
-نمی بینی چیزی نداره؟برو چمدونشو از سهراب بگیر ببر اتاقش.
وبعد رو به من که همونجور گیج و منگ نگاهشون میکردم گفت:
-دختر جون کیفتو بده ببره اتاقت و خودت هم دنبال من بیا.


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان نفس می کشم
دانلود رمان نفس می کشم

نام رمان : نفس می کشم

نویسنده : bano bahare کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۸۱

خلاصه داستان :

مهشاد یه دختر پرورشگاهیه که تو شش سالگی یه زوج به فرزندی قبولش می کنن و به اصطلاح میشن پدر و مادرش. مهشاد داستان ما زیبایی ظاهری خیره کننده ای نداره، در عوض یه سری خصایل داره که از بقیه دختر ها ممتازش میکنه و باعث میشه اطرافیان روش تعصب خاصی داشته باشن. زن و مردی که به فرزندی قبولش کرده بودن وقتی که مهشاد فقط هفده سال داشته از دنیا میرن و…


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از bano bahare عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

مهشاد
ادای کسانی که چندششان شده در می آورم و می گویم:
-ای,شوهر ذلیل بدبخت!حالا اگه یه ساعت نبینیش می میری؟اصلا چرا خودش نیومد؟
با لب و لوچه ی آویزان می گوید:
-می گه از احسان خجالت می کشم. حس می کنم هر چی تو ذهنم هست می خونه.
می خندم.
-چشم بازارو کور کردی با این شوهر کردنت پریسا.
اخم می کند. میدانم به خاطر امیر می میرد.
-چشه مگه بچه ام؟
-هیچی. فقط همیشه خدا ذهنش درگیر مسایل مثبت هجدست.
با خونسردی میگوید:
-خب باشه. چه اشکالی داره؟من که از خدامه.
در کمد را باز می کنم. بلوز قرمز و شلوار مشکی ام را که سوغاتی جدید احسان هستند بیرون می کشم.
-باشه. اشکال نداره. حالا پاشو برو اماده شو. چون منتظرت نمی مونم. به اندازه ی کافی دیر شده.
به سمت در می رود و می گوید:
-یه ساعت بیشتر طول نمی کشه. نگران نباش.
هم زمان با بیرون رفتنش به این فکر می کنم که پریسا کاملا از دست رفته.
دوش می گیرم و بعد از یک ساعت حاضر و اماده به انتظار پریسا و پارسا مقابل درب خانه می ایستم.خانه ای که از شش سالگی درونش نفس کشیدم و حالا طبقه ی دومش مال خودم است و چراغ های خاموشش تنهایی ام را فریاد میزند.دلم مثل همیشه برای خودم می سوزد.


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم
دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

نام رمان : فصل پنجم عاشقانه هایم

نویسنده : لیلین کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۷۶

خلاصه داستان :

عقیق که چندسالی می شد فداکارانه خودشو وقف مشکلات زندگی خواهر ها و برادرهاش کرده ، بر اثر یه اتفاق کوچیک پی می بره که این میون از محبت و سادگیش سواستفاده شده و اون پاسخ مناسبی در جواب این چند سال فداکاری نگرفته و حالا که پا به سی سالگی گذاشته و با وجود دوتا نامزدی نا موفقی که تو این مدت داشته، تنهاست و نه شغل ثابتی داره و نه آینده ی تامین شده ای. اون تصمیم می گیره خودشو از این شرایط نجات بده اما انگار لازمه برای این منظور یه سری آدما و اتفاقات تو گذشته رو دوباره باهاشون روبرو شه و مرورشون کنه.


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از لیلین عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

صدای تعارف مامان به شوهر مهناز تا اینجا هم می اومد. توی هال نشسته بودم و سعی داشتم قبل از اینکه آتیش پاره های مهناز سربرسن برگه های پخش و پلای دور خودمو به زحمت جمع کنم. این پای سنگین گچ گرفته هم یاری نمی کرد.
رو زمین سینه خیز شده بودم تا آخرین برگه رو با کلی تقلا بردارم که مهناز، شانار به بغل وارد شد.
_ داری تمرین شنا می کنی؟
نفس نفس زنان سرجای اولم برگشتم و با دلخوری گفتم:
_ داشتم اینارو از زیر دست و پا جمع می کردم.
چپ چپ نگام کردو شانار رو که با دیدنم ذوق کرده بود و دست و پا می زد زمین گذاشت. خم شد برگه رو برداشت و درحالیکه زیر لب غرغر می کرد اونو به دستم داد.
_ یکی نیست بهش بگه مجبوری مگه.
شانار رو همزمان تو بغلم گرفتم و اون به عادت همیشه صورتشو تو انحنای گردنم فرو برد. بوسه ی کوتاهی رو موهای مجعد بورش زدم و همزمان دنبال اون یکی شون گشتم.
_ پس شایلین کجاست؟
ساک وسایل بچه هارو کنار خودش روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد.
_ پیش مامان رامین موند. نمی تونستم هردوتاشون رو که با هم بیارم.
_ آقا رامین چرا نیومد تو؟
گره روسری شو باز کرد و با پرش خودشو باد زد.
_ کجا پاشه بیاد آخه؟ میخوایم خیر سرمون دوکلوم حرف زنونه بزنیم.
_ فرصت نکردم بابت اون شب که تو بیمارستان موندی ازش تشکر کنم.
به حالت بامزه ای ابرویی بالا انداخت.
_ از اون چرا؟! خوبه من تا صبح یه لنگ پا بالا سرت بودم.
همزمان با این حرفش مامان که با یه سینی چایی وارد شده بود، گفت:
_ تا عمر دارم شرمنده تم مهناز جون. گرفتاری ما هم شد وبال گردن شما.
و با این حرف نگاه سرزنشگری به من انداخت و مهناز که اصلا انتظار نداشت مامان حرفاشو بشنوه حسابی سرخ و سفید شد.
_ نفرمایین خاله جون، وظیفه ام بود. گفتن که نداره خودتون بهتر می دونین عقیق واسه من با شهناز فرقی نداره. مث خواهرمه.


دانلود رمان | دانلود کتاب
آنلاین : 4
بازدید امروز : 76
بازدید دیروز : 250
بازدید هفته گذشته : 326
بازدید ماه گذشته : 946
بازدید سال گذشته : 52308
کل بازدید : 92942
تعداد کل مطالب : 0
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]